سایت تفریحی مش رحیم

خواب آشفته(نویسنده:ادمین)

دوشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۹ ق.ظ

خواب آشفته

نوشته: میثم حیدری(ادمین)

برگرفته از حدیث قرآنی😊



👇برای خواندن به ادامه مطلب بروید...👇


شنبه این هفته به خودم قول دادم یه هفته پرنشاط رو شروع کنم.

صبح بعد از ورزش صبحگاهی و صبحونه کامل و پر انرژی راهی مدرسه شدم بین راه بچه های مدرسه رو میدیدم که به سمت مدرسه میرفتن خیلی از بچه ها که من رو میشناختن برام دست تکون میدادن و دنبال ماشین میدویدن.

من معلم بهداشت مدرسه ابتدایی شهید بهشتی بودم.

مدرسه که رسیدم بعد از سلام و احوال پرسی گرم با همکار ها و شوخی های همیشگی راهی کلاس شدم تا قبل از دانش آموز ها تو کلاس باشم.


مراسم صبحگاهی که تموم شد بچه ها به ترتیب وارد کلاس شدن و بعد از سلام کردن سر جای خودشون نشستن.

کلاس ما مثل اکثر کلاس ها دوتا پنجره داشت که طبق معمول نه پرده درست و حسابی داشت نه شیشه تمیز یه تخته سیاه با یه مشت میز دست و پا شکسته که هر چند روز یک بار یکی رو مینداختیم انباری مدرسه و بچه های قد و نیم قد که هرکدوم یه زندگی داشتن یکی ثروتمند و یکی فقیر یکی قوی و یکی ضعیف،من هم تا میتونستم عدالت رو تو کلاس اجرا میکردم که کسی احساس نا رضایتی نکنه.

بحث امروز کلاس پرخوری بود بعد از کلی صحبت کشیدن هرم غذایی روی تخته و معرفی انواع غذاها و درصد منابع غذاییش،وسط کلاس ایستادم و رو به بچه ها با لبهای همیشه خندان گفتم:

بچه ها یادتون باشه هیچوقت پرخوری نکنین غذای زیاد باعث میشه دل درد بگیرید مخصوصا شب ها که خواب های بد و کابوس های ترسناک میبینید.

هرکدوم از بچه ها نظری میدادن:

_آقا نمیشه شب کم غذا بخوریم اونوقت تو خواب گرسنه میشیم.

_آقا اجازه ما همیشه به اندازه غذا میخوریم.

_آقا بابای ما همش میگه غذا زیاد بخور تا چاق شی.

....... 

هرکسی چیزی میگفت که از بین جمعیت یکی از بچه ها که همیشه جزو بهترین های کلاس بود و اندام نسبتا لاغری داشت دستش رو برد بالا و گفت:

_آقا اجازه ما یچیز بگیم؟

دستم رو به نشونه ساکت کردن کلاس تکون دادم و گفتم:

_بگو ببینم تو چیکار میکنی؟ 


گفت: آقا ما هر شب کابوس میبینیم و از ترس بیدار میشیم.

گفتم :

_حتما غذا زیاد میخوری شب ها 

سرش رو به نشونه منفی بودن جوابش سریع تکون داد و گفت:

_نه آقا ما چند شبه شام نخوردیم.

این رو گفت و سرش رو انداخت پایین.

کنجکاوی امونم نداد ازش پرسیدم:

_خواب چی میبینی شب ها؟


با حالتی هیجان انگیز گفت:

_آقا هرشب خواب میبینیم تو کوچه ما زلزله میاد و رعد و برق های شدید آقا از آسمون سنگ های بزرگ بزرگ میریخت.

با تعجب گفتم :خب!؟

گفت:

_آقا همه خونه ها خراب میشد همه میدویدن این طرف و اون طرف.

بابام رو میدیدم که میرفت به همشون کمک میکرد و میخواست نجاتشون بده ولی از آسمون طناب میومد دست های بابام رو میبست و یه صدایی حرف میزد.


گفتم:خب چی میگفت؟


گفت: آقا صدا خیلی عصبانی بود میگفت این بنده های خطا کار باید مجازات شوند.


اون دانش آموز گفت: تنها خونه ای که خراب نشده بود خونه ای بود که خودشون زندگی میکردند.


بعد از شنیدن حرف ها لبخند روی لبم خشک شد و دیگه توان سخن نداشتم برگشتم و روی صندلی خودم نشستم.

زنگ تفریح خورده بود و بچه ها اجازه خروج میخواستن، با دست اشاره کردم و به فکر فرو رفتم.


به این نتیجه رسیدم بیشتر به همسایه ها توجه و کمک کنم ولی این بچه چی؟همسایه های این چی بر سرشون میاد........نمیدونم

شاید واقعا چوب خدا صدا نداره



😊کپی با ذکرمنبع و نام نویسنده مجاز است😊

نظرات  (۵)

خیلی قشنگ بود
پاسخ:
ممنون عزیز
عالی بود خوش بحالت که بلدی داستان بنویسی
پاسخ:
مرسی
توهم میتونی
یخورده پشتکار و خلاقیت میخاد😊
سلام دوست عزیز
وبلاگ بسیار خوبی داری.
انشاالله همیشه موفق و پیروز باشی
۲۱ تیر ۹۵ ، ۱۲:۵۴ سرباز شیعه
افرین++
پاسخ:
تشکر🌼🌼
عالی بود
پاسخ:
تشکر

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی