سایت تفریحی مش رحیم

زندگینامه ادمین مش رحیم

يكشنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۰۶ ب.ظ

روز جمعه ۵ آذر سال ۱۳۷۲ بود که چشمم رو روی این دنیای بی معرفت و کثیف باز کردم.


برای مشاهده بقیه به ادامه مطلب برید...

 قدیمی ترین خاطره ای که از کودکیم دارم زیارت امام رضا بود که روی شونه های پدردلسوزم در حال بوسیدن حرم زیبای امام رضا بودم.

پدر و مادرم تو سن ۱۵سالگی ازدواج کردن که مناسبت تاریخ ازدواجشون ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه بود.

من بعد از یک سال زندگیشون به دنیا اومدم تو تاریخی که گفتم پدرم تو ۱۹سالگی رفت خدمت اون موقع من۳سال داشتم و هنوز یادمه که تو بغل مادرم سرکوچه منتظر پدرم بودیم که دیدیم از دور میاد😊

خب بگذریم من تو سن شاید۴شایدم۵سالگیم تصادف کردم و کما رفتم😎

روزها گذشت با تلخی ها و شیرینی هاش بعداز چندسال که یه چیزایی حالیم شده بود پیگیر دعواهاشون میشدم،خب بچه بودم و ترسو،ترس تنها شدن .

از حرفهاشون متوجه شدم که پدرم،مواد مخدر مصرف میکنه بعد از چندسال که من به سن۱۶رسیدم دیدم،وضعیتش خیلی خرابه.

من۳تاعمه۱دایی ۱خاله و بابام از هرکدوم از اینا۳،۴تا داشت به همشون رو زدیم که فلانی ما دستمون به جایی نمیرسه بیا و یه حرکت بزن پدرمو نجات بده که همشون با یه تاسف خداحافظی کردن.

مادرم با خیاطی خرجمون رو درمیاورد و نه که پدرم کارنکنه ها کارمیکرد ولی یه حدودی از حقوقش رو خرج این چیزا میکرد و جواب خرج خونه رو نمیداد.

البته پدرم خیلی عزیز بود چه تو خونمون چه تو کل فامیل یه مرد مهربون و عاشق خونواده ولی افسوس که اسیر اعتیاد شده بود افسوس که دست خودش نبود اختیارش.

میشه گفت هرموادی رو امتحان کرده بود و این اواخر شیشه مصرف میکرد هرکاری کردیم هیچ جواب مثبتی جهت کمک از فامیل نگرفتیم عمه هام که هیچ پدربزرگ خدابیامرزمم همینطور تنها کسی که واسمون دلسوزی میکردو تو خرج خونه فقط میتونست کمکمون کنه و هیچی کم نذاشت منم چون درس میخوندم وقت کارکردن نداشتم به جز تابستون ها و روزهای تعطیل.

توی این وضعیت زد و بابام به جرم مال خری دستگیر شد و۳سال زندان خورد.

بیت رهبری،خانه ریاست جمهوری،بنیاد شهید،بسیج

به همه اینا زنگ زد و با التماس و خواهش تقاضای کمک کرد که بعد از دوماه جواب گرفتیم و پدرم آزاد شد نمیتونم چطور براتون وصف کنم لحظه دیدن پدرم،رو توخونه با همه اشتباها و اعتیادش عاشقش بودم.

زحمت کش بود،جون میکند واسه خونوادش مثل بقیه پدرا‌،خدا صبر بده به اونایی که پدر و مادر ندارن😫

۱۸سالم شد،توی این بین من درگیر عاشقی شده بودم،عشقی که چشم و گوشم رو بسته بود دختری به اسم مریم البته قبل از این دوست دختر داشتم ولی واسه سرگرمی بودولی این فرق داشت و احساسم نسبت به این عادی نبود۱سال میشد که باهاش دوست بودم،و تو این۱سال خیلی بخاطرش دعواکرده بودم خیلی موقع خیانت خفتش کرده بودم،ولی خب عاشق بودم و دوباره میرفتم سراغش،بعضی شبا با مادر و خواهرش و خودش میرفتیم پارک خوش بودیم،هر روز از دوستا و رفیقام میشنیدم،که میگفتن اینو ول کن دختر خوبی نیست پشیمون میشی ولی من گوش نمیکردم تا این که یه روز تو مدرسه یکی از رفیقام صدام کردم،و گفت یکی از همکلاسی هام با این مریم دوست بود یه فیلمی داره توگوشیش گفتم توهم ببینی تا بفهمی این کیه،کنجکاوی ذهنم رو درگیر کرده بود از طرفی میترسیدم چیز بدی باشه و مجبور بشم ولش کنم از طرفی هم،دوس داشتم بهتر بشناسمش.

قبول کردم و قرار شد فیلم رو ببینم پسری بود به اسم مرتضی و فیلم رو که پخش کرد واسه یه لحظه پاهام سست شد سرم گیج رفت ولی وا ندادم و خودمو کنترل کردم فیلم رابطه جنسی مریم با مرتضی،مرتضی کلی عذر خواهی کردو گفت این فیلم واس قبله و من نمیدونستم با تورفیقه وگرنه باهاش حرف نمیزدم.

کلی معذرت خواهی کرد و شرمنده شد،ولی خب دیگه دیر بود.

شب همون روز خونمون خالی بود و از چندروز قبلش خونوادم رفته بودن شهرستان رفیقم اصرار داشت بیاد بمونه پیشم ولی حالم خوش نبود و میخواستم تنها باشم.

از تاریخ اون روز چیزی نمیدونم فقط یادمه میثم ابراهیمی تازه دموی آلبوم اولش رو داده بود بیرون تصویری بود اون موقع دیس لاو و این چیزا نبود که اگرم بود من نشنیده بودم تاحالا.

این عذاب خیلی بهم فشار میاورد و نمیتونستم تحمل کنم از طرفی مریم و از طرف دیگه مشکلات توی خونه و اعتیاد پدرم نمیدونم چجور تعریف کنم هرچی قرص بود تو خونه توی یه لیوان آب حل کردم نمیدونم میفهمید حالمو یانه سنم پایین بودنمیفهمیدم تصمیم قلبم مهمتر از عقلم بود،دیدم در میزنن باز نکردم لیوان رو گرفتم دستم با چشمای اشکبار چسبوندم به لبم تا اومدم سر بکشم صدای پریدن کسی از بالای در تو خونه رو شنیدم رفیقم بود خودش رو رسوند و لیوان رو ازدستم گرفت و زد تو گوشم.

اون شب رو موند کنارم نمیدونم اومدن،اون شاید حکمت خدا بود تا من به اینجا برسم.

بعد از اون تا۳،۴ماه تنها موندم و واسه کنکور میخوندم البته چه خوندنی😂هفته ای نیم ساعت😂

بیشتر زمانم رو تو چتروم های اینترنتی بودم تا اینکه با یه سایتی آشنا شدم به اسم انجمن عاشقانه ها که الان تعطیل شده و فقط ازش یه عکس مونده که سایته اینه👇👇

eshgheman.ir

این نه تبلیغه نه چیزی فقط حقیقت زندگی منه

توی این سایت سرگرم بودم و دوستای زیادی پیدا کرده بودم اسم اکانتمم ahura13بودو این سایت چتروم داشت و اونجا چت میکردیم با بچه ها.

بعد از چند وقت دختری به اسم ف.ت عضو اون سایت شد باهم که اشناشدیم دوباره اون حس لعنتی اومد تو وجودم،دوباره دلتنگی دوباره فکرای شبونه دوباره چشم انتظاری واسه اینکه فردا بشه و ف.ت بیاد انجمن تا باهم،صحبت کنیم شدید دل بسته بودم بهش،اگه زلزله تبریز چندسال پیش یادتون بیاد میفهمید قضیه واسه چه زمانیه خونه ف.ت تبریز بود و وقتی زلزله اومد تا چندروز ازش خبری نبود خیلی پیگیرش بودم از همه سراغش رو میگرفتم ولی کسی خبر نداشت تا اینکه یه روز اومد انجمن و باهاش حرف زدم،و بچه ها از نگرانی من بهش میگفتن و اینجا بود که اون متوجه علاقه من به خودش شد بعد از کش و قوس های زیاد ما باهم دوست شدیم و واسه همیشه از انجمن خداحافظی کردیم هرروز باهم ارتباط داشتیم و باهم حرف میزدیم روز به روز رابطمون محکم تر و عاشقونه ترمیشد هرروز اصرار میکرد برم تبریز دیدنش ولی قسمت نمیشد برم نمیدونم چرا هرروز از خودش عکس نمیداد روزم شب نمیشد هرروز باهم تصویری چت نمیکردیم نمیشد اون موقع گوشی اندروید نداشتم با کامپیوتر و یاهومسنجر زیاد استفاده، میکردم خوش بودیم دختری خوشگل و مهربون و واقعا تک بود و طاقت دوریش رو حتی یک ثانیه نداشتم دوسال رابطه ما طول کشید انقدر دست دست کردم تو اقدام به ازدواج تا این که این فاصله تهران تا تبریز این اس ام اس بازیا برامون دردسر ساز شد باعث میشد زیاد دعوامون بشه و چون پشت گوشی نمیشه حرف رو حالی کرد،قهرو اشتی و خلاصه روز به روز دورتر شدیم،از هم تا اینکه بهش به دروغ گفتم ف.ت دیگه میخوام تموم کنیم من،دارم ازدواج میکنم.

خطم،رو شکوندم

اون واقعا عاشقم بود خیلی بخاطر من توروی خونوادش وایساد درسش رو ول کرد اون از خونواده ثروتمند بود و من یه بچه فقیر.

ولی من ولش کردم😔

الان به این جمله ایمان آوردم که میگن:"من کسی رو از دست دادم که دوسم نداشت ولی تو کسی رو از دست دادی که عاشقت بود"

بخاطر اینه که رابطه،ها بدرد نخور شده.




تا اینجا کافیه

اگه دوست داشتین ادامه بدم،تو کامنت ها بگید تا بقیش رو بنویسم💗💗💗

نظرات  (۳)

اوه مای گاد
اینو میتونی داستانش کنی عالیه لطفا بقیش هم بزار
۱۸ مهر ۹۵ ، ۲۳:۰۹ امیر حسین
جالب بود پلیز بقیه😀
دمین-مش-رحیم
پاسخ:
فدا عزیز

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی